ژوئن 24, 2009 بدست Shirin
از بین همه کتابها تاریخ رو که برداری، ورق ورق بزنی و برسی به ایران، یه سری صفحهٔ سبز و سفید و قرمز میاد … کلی اتفاق، کلی شگفتی …
لای همه این خطها اما این یک جمله صداش خیلی از بقیه بلند تره: “از هر بدی بدتر هست!”
********************************
پ. ن. یه دائی دارم، الان ۲۰ ساله هربار میبینمش می پرسم: دائی چه خبره مملکت؟
پوزخند می زنه و می گه: دائی اینا عروسیه!!
الان می فهمم بنده خدا چی می گفت …
ارسال شده در اجتماعی, حرف دل! | 6 Comments »
ژوئن 16, 2009 بدست Shirin
قمار، دین و قدرت در یک چیز مشترک هستن،
حتی باهوشترین آدمها هم به راحتی حاضر میشن هر هزینهای به پاشون بپردازن!
ارسال شده در اجتماعی | 4 Comments »
ژوئن 15, 2009 بدست Shirin
چهار سال پیش، جمعه وقت رفتن بود، موسم دل کندن بود.
امروز، پشت قاب خیس این پنجره ها، عکسی از جمعه غمگین میبینم
و چه سبزه به تنش رخت عزا …
ارسال شده در اجتماعی | Leave a Comment »
ژوئن 11, 2009 بدست Shirin
و امروز از اون روزهای “چقدر دلم میخواست الان ایران باشم” اه!
ارسال شده در اجتماعی, همینجوری | 3 Comments »
امروز روز سختی بود. نقطه.
ارسال شده در شخصی | 2 Comments »
Watching a revolution is like watching a Hurricane. It’s beautiful, powerful, you don’t know what it’s gonna do
You can have a rainbow at the end of the hurricane, you can have a flood … you don’t know
Michael Metrinko – American Hostage in Iran
ارسال شده در اجتماعی | 3 Comments »
آقا ما قبلا تو تاریخ میخوندیم که بشر رفته گشته هر جا که هواش خوب بوده کلنگ رو زده زمین و تمدن درست کرده .. حالا قضیه چیه که این آمریکاییها که تازه همین پریروز کلنگ رو کشف کردن، رفتن بهترین شهرهاشون رو ساختن تو بدترین آب و هوا ها؟!
ارسال شده در اجتماعی | Leave a Comment »
از مملکت که زدی بیرون، چند سالی که گذشت، دیگه بخوای نخوای درک نمیکنی ملت رو .. هر چقدر هم که اخبار رو دنبال کنی و تو باغ باشی بازم یهو یه چیزی میشنوی که انگار یه آجر خورده یهو تو سرت.
مثلا هیچ موقع فکر میکردی که یه روزی یه آدم شبیه خودت بگه: موسوی خانومش روسری گلدار میپوشه و یه کمی میک آپ میکنه، این از بقیه متمایزش میکنه؟!!
Please also
change my address on your file to:
8808 Palo Verde Rd, Irvine, CA, 92617
ارسال شده در اجتماعی | Leave a Comment »
این اسباب کشی هم عالمی داره ها … می شینی دونه دونه کاغذها و یادگاریها و هدیهها و عکسها رو از زیر گرد و خاک میکشی بیرون و دیقه به دیقه میگی: هی، یادش بخیر..
دورههای زندگیت یکی یکی میان جلوی چشمت .. آدمهایی که باهاشون میگشتی، کتابهایی که میخوندی (یا میخریدی و نمیخوندی!!)، عکسهایی که قایم کردی لای صد تا چیز، یادگاریها … درسهایی که تند و تند پاس کردی، دردسرها، دل تنگیها .. همش دو روزه میان از جلو چشمت رد می شن و باز میرن تو کارتن تا اسباب کشی بعدی …
ارسال شده در شخصی | Leave a Comment »
یه بازههایی از زندگی هست که هر کی بهت می رسه میگه: نیستی اقتصادی؟
ولی تو میدونی که بیشتر از این نمی تونی “هست” باشی…
ارسال شده در شخصی | 3 Comments »
آوریل 27, 2009 بدست Shirin
دیدی گاهی تا می رسی پشت چراغ تازه سبز شده، تو هم گازشو می گیری و می ری، … بعد عوضش گاهی که می رسی از دور زرد رو میبینی و مجبور می شی کلی پشت چراغ قرمز وایسی؟
زندگی هم همینه!
ارسال شده در اجتماعی | 3 Comments »
آوریل 24, 2009 بدست Shirin
این آمریکاییها می گن اقتصاد دانها سه دسته اند: یه دسته اونائی که میتونن بشمرن، و یک دسته اونائی که نمیتونن!
فکر میکنم وضع اقتصادی شون به بهترین شکل این باور رو تفسیر می کنه…
ارسال شده در اجتماعی | 1 نظر »
آوریل 21, 2009 بدست Shirin
این زندگی هم خیلی باحاله … گاهی میره رو پیام بازرگانی، بعد دقیقا هم جای حساسش. هم چین دلت میخواد کنترل رو ورداری بزنی جلو!
ارسال شده در همینجوری | 2 Comments »
آوریل 14, 2009 بدست Shirin
از جملات قصار ابویه اینم … می گه آدم به دو چیز زنده ست: عادت و فراموشی
عجب خوب چیزی می گه ..
این رو وقتی میفهمی که یه روز عصر، وسط بدو بدو یهو سرتو بلند میکنی میبینی زندگیت شده عادت، و فراموشی، … و عادت، و باز فراموشی.
لای گرد و خاک کار و حواشی زندگی و گردش و تفریحهای آخر هفته تا خرخره گیر کردی .. هم چین که اصلا یادت نمیاد کجای کار بودی که به اینجا رسیدی.
میون آرزوها و برنامههای کوتاه و بلند انقدر دست و پا میزنی که یادت رفته یه وقتی شبها چی خواب میدیدی ..
آدمهای جدید زندگی انقدر مشغولت کردن که کمرنگ شدن قدیمیها … اسم و رسمشون که نه .. حال و هواشون .. ناز و ادا شون ..
بدتر از همه .. بزرگ می شی و با این بزرگ شدن حال میکنی، و باز بزرگتر می شی، انگار که هیچ وقت بچه نبودی .. حماقت نکردی .. کله خری نکردی ..
نمیگم اینا بدهها .. نه، زندگی همینه .. ابوی هم همینو میخواست بگه .. ولی عسل بانو، عسل گیسو، عسل چشم کجایی؟ هر از گاهی هم بیا و من رو یاد خودم بنداز دوباره …
ارسال شده در حرف دل! | 3 Comments »
آوریل 11, 2009 بدست Shirin
آدمها دو دسته اند .. یه دسته اونهایی که خوب بلدند اکسل شیت آپدیت کنن، یه دسته اونهایی که فقط بلدن اکسل شیت آپدیت کنن!
ارسال شده در همینجوری | Leave a Comment »