- ببخشید پشتم به شماست …
- خواهش میکنم، پشتتون قشنگ تره!
- ببخشید پشتم به شماست …
- خواهش میکنم، پشتتون قشنگ تره!
یاد اون روز افتادم كه رفتیم سوشی خوردیم، من از اول تا آخر اشک ریختم …
… تو داشت قند تو دلت آب می شد ولی، نه؟
عوضش الان ابری كه می شه، تو دل تو رخت می شورن … منم دیگه اشک نمی ریزم!
ارسال شده در حرف دل! | بیان دیدگاه »
!!This class is so boring it costs me $1.75 everyday
An MBA student–
اصلا یه قانون باید بذارن كه وقتی آدم سرش شلوغه، مریض نشه، خونه شم کثیف نشه! تازه کمترم گرسنه اش بشه! خوابشم نگیره به این راحتیا!
بعد اون وقت یه قانون دیگه باید بذارن كه وقتی آدم سرش شلوغه، بقیه هم بشینن سر کارشون! انقدر لهو و لعب می کنین كه چی؟!!
آدم ها دو دسته اند:
دسته اول اونایی كه وقتی برای بار چهارم در روز تو راهرو می بینیشون می گن: “!You Again”
دسته دوم اونایی كه می گن: ” (-: Me Again”
ارسال شده در اجتماعی | 17 نظرات »
بعضی آدما مثل یه فنجون قهوه اند .. از دور كه می بینیشون، همچین یه بوی خوشی دارن كه دلت می خواد بری طرفشون باهاشون حرف بزنی، وقتی باهاشون حرف میزنی هم خیلی خوبه، اصلا یه انرژی خوبی دارن.. اما بعدش ۵۰ قدم كه دور شدی یهو استرس ات شروع می شه و قلبت به تپش می افته .. احساس می کنی تا حالا به مهم ترین مسایل زندگیت هم فکر نکردی!
بعضی آدما عوضش مثل یه گیلاس شراب اند .. آروم آروم باهات حرف می زنن .. اصلا اولش ممکنه تلخ هم باشن، حوصلت رو هم سر ببرند، اما آخرش كه ازشون خداحافظی می کنی، احساس می کنی تاحالا به این آرومی نبودی .. انگار كه تمام مشکلات زندگیت حل شده یه باره..
آی كه چقدر کم اند این آدما … اون وقت حسابشو بکن، اگه شرابش کهنه باشه دیگه چی می شه!
ارسال شده در اجتماعی | 1 دیدگاه »
در سرزمینی كه من هستم، همه بن بست ها به دریا ختم می شوند … و کیست كه نداند، دریا همیشه راهی دارد …

پ. ن. موسی هم همینجوری پیغمبر شد، نه؟
ارسال شده در حرف دل! | بیان دیدگاه »
یه مدتیه هی همش دلم پاییز می خواد، صدام در نمیاد!
حالا تو هی بگو نه، ولی من كه می دونم آدمای چاقالو مهربون ترن … اصلا مهربونی با قطر شیکم نسبت مستقیم داره!
ارسال شده در شخصی, همینجوری | 30 نظرات »
:There are only two types of forecasts
!The wrong ones, and the lucky ones
ارسال شده در اجتماعی, همینجوری | 1 دیدگاه »
این روزها روزهای همشاگردی سلام و روپوش مدرسه اوتو زده و جا مدادی و کیف کولی اند … روزهای بوی کتاب نو و زنگ دیگه چی دارین و درستون کجاست …روزهای ساعت کوک کردن، ساعت خواب: ۹ شب- امضا: مامان …
ای کاش ولی میشد این روزها روزهای برنامه کودک ساعت ۵ هم باشن … روزهای هر وقت مشقاتو نوشتی زنگ بزن بریم پایین بازی کنیم، …
ولی یه روز که بالاخره مشقام به موقع تموم شد، قول میدم بریم پایین بازی کنیم : )
ارسال شده در حرف دل! | بیان دیدگاه »
آرزو کردن مثل کشیدن یه نقاشی میمونه.
اول یه تصویر قشنگ تو ذهنت درست میکنی… بعد یه مدتی باهاش کلنجار میری و اگه نتونستی از ذهنت بیرونش کنی، کم کم شروع می کنی با مداد سیاه میکشیش. بعد هر شب این نقاشی رو میگیری دستت و فکر می کنی که چطوری رنگش کنی … تا اینکه بالاخره یه روز همهٔ مداد رنگیها پیدا میشن و تو رنگ کردن یاد میگیری و میشینی بدو بدو رنگش میکنی.
تموم که شد، تا یه مدتی هی هر روز نقاشی رو نگاه می کنی و لبخند می زنی و از خودت خوشت میاد.. بعد خسته می شی و میری نقاشی رو میچسبونی به دیوار، کنار نقاشیهای قبلی …
اما دفعهٔ دیگه یادت نره، وقتی تند و تند مشغول رنگ کردن هستی، تو فکر یه نقاشی دیگه هم باش … بعدش حوصلت بد جوری سر میرهها ..
حالا خود سفر و اینکه چقدر خوش گذشت و چی گذشت و اینها به کنار، ولی یکی از بهترین قسمتهای سفر اینه که وقتی بر میگردی خونه یه نفر منتظرت باشه.
اندازه یه خواب سیر بعد از ناهار حال میده!
ارسال شده در شخصی | 1 دیدگاه »