خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها
سال اول راهنمایی که بودیم، یهو آخر سال که شد، اعلام کردن که کلاس هارو میخوان برای سال بعد عوض کنن. شاکی شده بودیم حسابی …  اول سال که اومده بودیم، هیچ کس هیچ کس رو نمی شناخت. کم کم بغل دست یکی نشسته بودیم و باهاش دوست شده بودیم و تقلب کرده بودیم و پشت سر معلم ها حرف زده بودیم و زنگ نماز از مدرسه فرار کرده بودیم و … . اصلآ فکرشو نمی کردیم که مجبور بشیم  دوباره از اول شروع کنیم. خلاصه چه اعتراض ها که نکردیم و چه انشا ها که ننوشتیم. یادمه مامانم اون روز اومد دنبالم، تا خود خونه به مدیر و ناظم فحش و ناسزا دادم که مگه شهر هرته!  بنده خدا لابد تو دلش می گفته این بچه هم عجب دل خوشی داره ها ..
علی ای حال گذشت و کلاس ها عوض شد و از قضا من و بغل دستی شفیق بازم بغل دستی شدیم و کلاس دومیه کلی از اولیه بهتر از آب در اومد و کلی دوست جدید پیدا کردیم و کلا قضیه یادمون رفت.
امروز، طبق عادت مالوف چند سال گذشته رفتم تب ریدر رو باز کردم و به صفحه جدیدش زل زدم. ناباورانه دنبال :پیپل یو فالو” گشتم و چیزی پیدا نکردم … تنها چیزی که بعد از ۱۶ سال همش میومد جلوی چشمم بغض اون روز بود .. به طرز عجیبی یهو برام زنده شد. دارم به این فکر می کنم که حتما یه جایی هست که بشه همه اون بغل دستی ها رو دوباره پیدا کرد.
 و همین الان یکی داره یه جایی اینو می خونه و می گه: این بچه هم عجب دل خوشی داره ها! راست هم می گه .. مثل مامانه که راست می گفت. برسد آدمی به جایی که به آرنج چپش هم نباشه این چیزا …

A Separation

مردی که غرورش بهش اجازه نمی ده زندگی شو نجات بده  … زنی  که نمی دونه از خدا بیشتر بترسه، یا از شوهرش ..  شوهری که دیگه تو این دنیا چیزی برای از دست دادن نداره و مجبوره از اون دنیاش مایه بذاره … مادری که حاضره بی وطن بشه که بچه اش تو این جامعه بزرگ نشه .. و دختر یازده ساله ای که هر روز مجبورش میکنن بین پدر و مادر، بین راست و دروغ، بین بد و بدتر انتخاب کنه.

همچین آدمایی هستیم ماها …

دایاگنوز

فکر می کنم پس هستم
نمی نویسم پس گشادم!
بعضی آیتم ها هستند که مصرف نمی شن، از بین هم نمی رن؛ فقط از دستی به دست دیگه کادو داده می شن!
نمونه: شاور ژل!

دو دستگی

آدم ها دو دسته اند. یه دسته اونایی که ساعت هفت صبح از ایران زنگ می زنن برات با صدای مضطرب پیغام می ذارن که تا پا شدی بهم زنگ بزن، یه دسته اونایی که از نظر روحی سالمن!!

۲۲

یه خیابونی هست تو سن فرانسیسکو، نزدیکای همین عکسه که این بالاست، به اسم لومبارد، که یه جاییش خیلی خوشگله .. بچه که بودم، هر روز به بابام التماس می کردم که منو ببر اونجا! (یه مدت کوتاهی اون اطراف زندگی می کردیم). به گمانم راهش هم دور بود و شلوغ و سخت، خودشم لابد حوصله اش سر می رفت بنده خدا .. ولی هر از گاهی می رفتیم با همه این اوصاف.
امروز بعد از بیست و دو سال رفته بودیم اون اطراف دنبال خونه  ..  از بالای خیابون مربوطه که رد شدیم، بابام یهو از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت: ئه، لومبارد!
تا برسیم اون طرف چهار راه بیست و دو سال تند و تند از جلو چشمم رد شد .. هیچی نگفتم. خونه رو که دیدیم زنگ زدم بقیه قرار هارو کنسل کردم،  رفتم وایسادم بالای لومبارد، بابا اینارو پیاده کردم برن سیر عکس بگیرن.

وقتی برگشت گل از گلش شکفته بود …حال منو بگی، یه حالی. روز پدرم که هست همین روزا، اصلآ یه وضعی …

بالاخره

عاشق این پیرمرد پیرزن هایی هستم که یواش یواش میان دو تایی می شینن تو رستوران، سوپ و سالاد سفارش میدن، از اول تا آخر هم یه کلمه با هم حرف نمی زنن. هر از گاهی یکی شون سر رو بلند می کنه و منتظر می مونه تا سر اون یکی هم بلند شه، بعد به هم لبخند می زنن و آروم آروم ادامه میدن …
به این فکر فرو می رم که پیری های من چه شکلی خواهد بود؟ بعد به این فکر می کنم که اصلآ پیری های مامان بابام چه شکلی خواهد بود؟ بعد یه بچه نق نقو حواسمو پرت می کنه …

ولی تو لبخندشون یه چیزی هست که می گه … زندگی بلاخره یه روزی آروم می شه …

 

یک کلوم!

فیسبوک امروز پر از ویدیو ها و عکس هایی بود پیرامون بهره کشی از زنان و خشونت علیه شون.  پر از محرومیت ها و بد بختی ها. برای بار هزارم این فکر از مغزم عبور می کنه که چرا زنان راهی بهتراز مظلوم نمایی برای بیان حرفشون پیدا نمی کنن؟
در کنار همه این مظلومیت ها، این همه زن کار درست هستند که خیلی وقته کانسپت زن بودن رو کنار گذاشتن و آروم و بی سر و صدا کارهای بزرگ انجام دادن. چرا به جای نشون دادن چهره “مظلوم” زن، چهره “انسانی” و “توانمند بودنش” رو تبلیغ نمی کنیم؟
به زبون لری، پیامی که تاحالا از خیلی از جنبش های فمینیستی گرفتم این بوده که: من زن هستم و مظلوم، پس صدای منو بشنو و منو تحویل بگیر… در صورتی که همیشه آرزو داشتم این رو بشنوم که: من می تونم و حرف حساب برای گفتن دارم، پس صدای منو بشنو و منو تحویل بگیر!

ای کسانی که ایمان آورده ید، همانا گیج صفتان را به سخره نگیرید که مثل سگ سرتان میاید … یکی پس از دیگری!!

و در آن نشانه هاست ..

 

یه وقتی می رسه، که درعرض یه هفته، یهو سه چهار تا از دوستات بهت می گن: انقدر موهای سفیدم زیاد شده که نگو!
و تو می شینی و با خودت فکر می کنی که موی سفید هم دیگه حتی اونقدر دور نیست … آدمه دیگه، بلاخره باید سر یه چیزی موهاشو سفید کنه!

 

بعدازظهرهای بیهوده

بالاخره یه روز بعد از ظهر هم از دست امتحان و ورقه و مبارک و قذافی و ژاله در رفتم و یواشکی اومدم ولو شدم روی کاناپه و هیچ “کاری” نکردم … نشستم یه دل سیر نامجو گوش دادم و به اون درخت گنده هه تو پنجره که مشغول سر و کله زدن با باد بود کلی پز دادم.

نامجو از همیشه بهتر … نزدیکتر، پخته تر، شراب کهنه تر …

آقای نامجو، هوا را از ما بگیر … هنرت را نه.

+

اصل لانه کبوتری

می گه که:
۱. برنامه ها و جلسات به صورت کاملا رندوم بین روزهای هفته تقسیم می شن.
۲. این اتفاق تا موقعی ادامه پیدا می کنه که یکی از روزها یک کمی شلوغ تر از بقیه بشه.
۳. از اون به بعد همه برنامه ها و جلسات روی همون روز میوفتن!
—————————–
پ.ن. این قبیل روزها می تونن به صورت تکی یا پشت سر هم و همه در یک هفته اتفاق بیفتند!

ضعیف کشی

اصلا یک حس سر خوردگی و بی سوادی عمیقی به آدم دست میده هر موقع یکی میاد جلوی یه کلاس با کمال اطمینان می گه:
“…I am sure you all have done enough research on this to know that”
و من اصلآ تاحالا نشنیدم این کانسپت رو!!
این آدمها وجدان ندارن؟ بچه محصل ندارن تو خونه؟!

خواب

چند وقت پیش یه جایی شنیدم که مغز آدم با خواب دیدن در واقع داره خودش رو برای موقعییت های غیر منتظره آماده می کنه. برای همینه که بعضی وقتا خواب ها انقدر عجیبند.
دو سه دفعه ست  که “خواب” می بینم دارم اینجا رو آپدیت می کنم! یعنی آیا آماده شدم تاحالا؟!!

ایمیگرنت

امروز داشتم به این فکر می کردم که ما جایی رو نداریم بهش بگیم “خونه مامانم اینا” .. هر چی هست یا بهش می گیم خونه ام، یا خونه مون، یا حالا فوقش خونه تهرانمون!
و من گاهی چقدر هوس می کنم “یه سر برم خونه مامانم اینا”…

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.