فوریه 9, 2010 بدست Shirin
مجبورمون می کردن روزنامه دیواری درست کنیم … شب آخر می نشستیم دور هم با بد عنقی یه چیزی سر هم می کردیم که بره پی کارش. فردا شم تو حیاط آدم برفی درست می کردیم و از زور بی کاری دورش حلقه می زدیم و سرود های انقلابی رو یکی یکی می خوندیم و شاد بودیم واسه خودمون. عصر هم که میومدیم خونه، تا می خواستیم بشینیم پای تلویزیون برنامه های مزخرف رو ببینیم یکی از اون طرف داد میزد که: خاموش کن اون دهه زجر رو …
حسودیم می شه به بچه های این روز ها که به جای همه این کار ها یه آرمان داران که برن براش تو خیابونا هوار بزنن…
ارسال شده در اجتماعی | بیان دیدگاه »
ژانویه 31, 2010 بدست Shirin
… watching him floss every night for 30 years
ارسال شده در همینجوری | بیان دیدگاه »
ژانویه 26, 2010 بدست Shirin
فکر کن که یه نفر ۶ ماه آزگار روی رزومه اش که تا حالا بالغ بر ۶۰۰ بار هم ادیت اش کرده، آدرس ایمیل اش رو به جای دات ای دی یو، دات کام نوشته باشه …
…بعد فکر کن که اون یه نفر تو باشی!
ارسال شده در شخصی, همینجوری | 2 دیدگاه »
ژانویه 25, 2010 بدست Shirin
دیر وقت بود، سانس آخر … از سینما آستارا اومده بودیم بیرون. لابد اواسط سال ۷۶. همینطور که از پله های اون پشت میومدیم به سمت خیابون سوت زنان می خوندیم: تو با منی اما، من از خودم دورم …
قیافه جمیله شیخی همش میومد جلو چشمم وسط دیگ شعله زرد و این فکر آزارم می داد که: من گفتم باشه، تو چرا جدی گرفتی؟ نمی دونم همزاد پنداری می کردم یا چی، ولی همش داشتم فکر می کردم که حتما یه روزی یه همچین بلایی سرم میاد و اون روزه که تو روی یکی نگاه می کنم و می گم: من گفتم باشه، تو چرا … ؟
سکوت رو شکستی. عادت نداشتی به جدی بودن … واسه همین خیلی باهات حال می کردم: “اما عجب اپل کورسای جیگری داشت ها !” .. منم که هیچ وقت بهت ضد حال نمی زدم: حالا چه جوری میخوایم ۷ نفری تو یه پراید هاچ بک جا بشیم؟ … لیلا هم باهامون بود … گفتی: لیلا که حساب نیست، اصلآ تو و لیلا بشینین رو پای من…
اون شب، هیچ فکر نمی کردم که یه روزی بشینم کف زمین تو قطعه ۴۶، زل بزنم به اسمت رو یه سنگ سیاه و یکی تو مغزم ستار بزنه که: تو با منی اما … من از خودم دورم …
———————————–
پ.ن. در پاسخ به حرکت پسندیده
هم فیلم بینی
ارسال شده در اجتماعی, حرف دل! | ۱ دیدگاه »
ژانویه 24, 2010 بدست Shirin
!Excellence is the enemy of Good
ارسال شده در همینجوری | بیان دیدگاه »
ژانویه 24, 2010 بدست Shirin
For the first time, today I saw someone saying: I am actually doing what I wanted to do “when I grow up”. l
. “and I still don’t even know what I want to do “when I grow up
!In fact, I don’t even know IF I want to grow up at all
ارسال شده در حرف دل! | بیان دیدگاه »
ژانویه 16, 2010 بدست Shirin
می گفت: اون موقع ها که من اینجا بودم، همه همیشه نگران وضعیت ایران بودن …دائم منتظر اخبار بودن و اینکه بفهمن کی چی گفته و چه خبره. یکشنبه ها دنبال تلویزیون ایرانی بودن .. به این در و اون در می زدن یه روزنامه پیدا کنن… اینجا بودن، ولی همه فکر و ذکرشون اونجا بود. شعر می گفتن که: دلم می خواد به اصفهان برگردم …
اون موقع ها که اینجا بود برای خودش کسی بود …خونه زندگی داشت … نشست و به همه این حرف ها گوش کرد و هی وطن وطن کرد. نشست و هی فکر کرد که به چه دردی می خوره که آدم خودش اینجا باشه و دلش اونجا… آخرش زن و زندگی رو گذاشت اینجا و برگشت وطن … فکر می کرد عشقش اونجا بودنه.
می گفت: باید می رفتم وساعت ها کنار زاینده رود خشک می نشستم و گوسفند ها رو نگاه می کردم که توش می چرن تا باورم بشه که این وطن، وطن من نیست.
ارسال شده در اجتماعی | بیان دیدگاه »
ژانویه 10, 2010 بدست Shirin
به راستی یکی از مایل-استون های تاریخ مهاجرت بشر روزیه که می فهمه گواهینامه اش رو باید تجدید کنه!
ارسال شده در شخصی | 2 دیدگاه »
ژانویه 7, 2010 بدست Shirin
.Most people order the second cheapest wine on the menu
!Yet an economist always orders the very cheapest one
ارسال شده در اجتماعی | بیان دیدگاه »
ژانویه 4, 2010 بدست Shirin
از بچگی از ماشین و رانندگی خوشم میومد. اصلآ بچه که بوده بودم، خیلی که نحسی میکردم مامانم می دادتم دست یکی می گفته اینو ببر با ماشین دور خیابونا بگردون تا ساکت شه… جوابم می گرفته مثل اینکه!
بعد ها هم که خودم پا به پدال شدم هر وقت دلم می گرفت برای خودم بی هدف رانندگی می کردم و موزیک گوش می دادم ساعت ها. … نه اینکه دیگه نمی کنم .. ولی خب کمتر پاش می افته .. حالا یا دله کمتر می گیره، یا سره شلوغ تره. بعد گاهی می شینم با خودم فکر می کنم که آخه آدم حسابی .. رانندگی هم شد کار که تو خوشت میاد؟
بعد یه ویدیو آخر
این عکس ها هست که خیلی باهاش رزونانس می کنم … اصلآ انگار اینو گرفته که به من بگه تو که فقط نیستی! ما هم آره!
(حالا بماند که عکس یکی مونده به آخر رو هم خیلی دوست می دارم)
ارسال شده در حرف دل! | 2 دیدگاه »
ژانویه 3, 2010 بدست Shirin
می دونی الان وقت چیه؟
وقت اینکه یه خاله ای بیاد خونه مون و بعد هی تلفن رو برداریم و به این و اون زنگ بزنیم و بگیم فلانی اومده اینجا، شما هم پاشین بیاین. بعد یه ربع یه بار یکی در بزنه و تا روپوش روسریش رو آویزون می کنه و دست و روبوسی می کنه بدو بدو چایی دم کنیم و شیرینی هارو از تو یخچال قهویی یه بذاریم سر میز. ساعت هم که ۶ و ۷ شد دیگه تو هال جامون نشه و بشقاب بدست بریم تو مهمون خونه…
…و در تمام این مدت دقیقا هیچ کاری نکنیم … فقط فعل دور هم بودن رو صرف کنیم!
ارسال شده در شخصی | بیان دیدگاه »
دسامبر 30, 2009 بدست Shirin
اینجوری که می شه مملکت دستم به نوشتن نمی ره …
..به هیچ کار نمی ره اصلآ.
ارسال شده در حرف دل! | ۱ دیدگاه »
دسامبر 29, 2009 بدست Shirin
.It’s amazing how a simple apology can save you hours of discussion
!It’s amazing how sometimes you just don’t want to apologize
ارسال شده در همینجوری | بیان دیدگاه »
دسامبر 23, 2009 بدست Shirin
یه دو سالی از زندگی آف میخوام كه لپ تاپ رو قایم کنم زیر بالشم، بشینم یه ماراتن فیلم و کتاب راه بندازم، بلکه تموم شن!
ارسال شده در همینجوری | 2 دیدگاه »
دسامبر 20, 2009 بدست Shirin
مدتیه همش با خودم کلنجار می رم … هر شب خواب ایران می بینم و می خوام هی به روی خودم نیارم که به این زودی باز دلم تنگ شده … یاد اولین باری که برگشتم ایران می افتم . شب آخر مامان بابا دم در منتظر بودن بریم فرودگاه و من چسبیده بودم به مبل هال که نه .. نمی خوام برگردم … یاد آخرین بار که رفتم ایران می افتم .. و اینکه به مبل نچسبیده بودم … تو فرودگاهم اشکم در نیومد، فقط یه بندی تو دلم به ملایمت پاره شد. انگار دارم از سفر برمی گردم فقط …
مامان امروز برام یه کارت تبریک کریسمس فرستاده بود … انگار که من اینجایی ام … انگار که این روز ها کلاه دراز قرمز لبه سفید سرم می ذارم سرم و از این مغازه به اون مغازه می رم و درخت می خرم و کادو پست می کنم. براش نوشتم که مرسی، ولی کریسمس یعنی تعطیلات آخر سال … یکی تو کله ام داد زد که: پس کجایی هستی بالاخره؟
بعد یاد پریشب و صد تا شب دیگه می افتم که تو ماشین داشتیم برمی گشتیم ال ای و من خیلی طبیعی گفتم: یادم بنداز رسیدیم تهران ماشین رو ببرم تعمیرگاه …
ارسال شده در حرف دل! | 2 دیدگاه »