Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2008

جربزه

این فیلمرو می‌‌دیدم …

خانومه: … عشق جربزه می‌خواد. آدم باید عاشق عیب‌های طرف باشه نه حسن هاش

آقاهه: تو که سر تا پا حسنی، کسی‌ عاشقت نمیشه

حالا بگذریم از اینکه جربزه چه کلمهٔ با مزه ییه ولی‌عشق به نظرم خیلی‌ هم جربزه و اینا نمیخواد .. یه مقداری اعتیاد می‌خواد فقط و هر چی‌ فکر می‌کنم می‌‌بینم این بهترین کلمه ییه که می‌‌تونه توصیفش کنه!

Read Full Post »

انار

من اناری می‌کنم دانه،

به دل می‌‌گویم

خوب بود این مردم

دانه‌های دلشان پیدا بود …

آبان اینا که میشد بازار انار داغ می‌‌شد .. مامانم عاشق انار بود. عصر از مدرسه میومدیم خونه .. یادش بخیر اون خونه قیطریه .. یک کاسه بزرگ انار دون کرده بود و گذاشته بود تو یخچال. یادش که می‌‌افتم ترش و شیرینی‌ انارهای دونه درشت آبدار میاد زیر زبونم. ده دقیقه طول نمی‌‌کشید که از کل کاسه فقط یه مقداری هسته می‌‌موند!

از اون موقع هر بار اومدم انار دون کنم یاد مامانم افتادم (مثلا یکی‌ دو دفعه سر جمع!) و اینکه چرا انقدر حوصله داشت؟؟ آخه سخته خوب.. اونم این همه .. اونم هر روز خدا!!

امروز که از سر کار که اومدم خونه رفتم سر یخچال … مامانم تلفن رو قطع کرد و گفت: شیرین انار دون کردم راستی‌ … و من داشتم سعی‌ می‌‌کردم با قاشق آخرین دونه‌های انار رو از توی کاسه جمع کنم … آی چسبید!

Read Full Post »

آل استار

یه سال پیشا، سنتا باربارا …

کفش‌ها کهنه میشند ، روزها میگذرند…

Read Full Post »

تجربه

دیدی چقد خوبه آدم سنش کم باشه؟ … می تونه همه چیز رو به پای تجربه بذاره. هر وقت که از دست خودت عصبانی‌ شدی کافیه بگی‌ که عوضش تجربه شد که دیگه اینجوری نشه و اونجوری نشه … ولی‌ نمیدونم چرا این سیستم دیگه بعد از یه مدتی کار نمیکنه. کم کم از دست خودت عصبانی‌ که می‌‌شی می‌‌گی تجربه شد، ولی‌ خدا کنه دیگه تجربه‌ای نمونده باشه و ما به «زندگی‌» مون برسیم!

Read Full Post »

یکشنبه نامه

عصر یکشنبه، نشستم اینجا، جلوی پنجره، یه کتاب این ور، یه صفحه چت اون ور … اتوبان رو می بینم، ولی‌ نگاه نمی‌‌کنم. فکرم سوار مشینهای اتوبان میشه و میییییره دور دورا.

میره سمت ال‌ای … ونیس بیچ یکشنبه … اسکیت .. طبل زدن سیاهپوست‌ها دم غروب … انقدر بی‌خیال بودن و الکی‌ خوش که دنیا برات راحت می‌‌شد، و یکشنبه عصر قابل تحمل.

می شینه روی چرخ فلک اسکله … همیشه حس می‌کردم یه روزی دیدن این چرخ فلک منو به شدت آزار میده .. چون خاطرات تمام روزها و شب‌های خوب رو با خودش می‌‌چرخونه دور سرم. پر بیراه هم فکر نمی‌‌کردم…

بعد سوار اتوبان میشه و میره تهران .. تهران که کم کم داره در حد فاصلهٔ فیزیکیش دور میشه. خاطره هاش از یه جنس دیگه اند انگار.. جنس بچگی‌، جنس قدیمی‌، شر و شور، اکتشاف دنیا، جنس دل خوش … ولی‌ «شیرین» اند اقلا…

Read Full Post »