Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2010

… Love is

… watching him floss every night for 30 years

Advertisements

Read Full Post »

اشتباه دو لپی!

فکر کن که یه نفر ۶ ماه آزگار روی رزومه اش که تا حالا بالغ بر  ۶۰۰ بار هم ادیت اش کرده، آدرس ایمیل اش رو به جای دات ای دی یو، دات کام نوشته باشه …
…بعد فکر کن که اون یه نفر تو باشی!

Read Full Post »

دیر وقت بود، سانس آخر … از سینما آستارا اومده بودیم بیرون. لابد اواسط سال ۷۶. همینطور که از پله های اون پشت میومدیم به سمت خیابون سوت زنان می خوندیم: تو با منی اما، من از خودم دورم …
قیافه جمیله شیخی همش میومد جلو چشمم وسط دیگ شعله زرد و این فکر آزارم می داد که: من گفتم باشه، تو چرا جدی گرفتی؟ نمی دونم همزاد پنداری می کردم یا چی، ولی همش داشتم فکر می کردم که حتما یه روزی یه همچین بلایی سرم میاد و اون روزه که تو روی یکی نگاه می کنم و می گم: من گفتم باشه، تو چرا … ؟
سکوت رو شکستی. عادت نداشتی به جدی بودن … واسه همین خیلی باهات حال می کردم: «اما عجب اپل کورسای  جیگری داشت ها !» .. منم که هیچ وقت بهت ضد حال نمی زدم: حالا چه جوری میخوایم ۷ نفری تو یه پراید هاچ بک جا بشیم؟ … لیلا هم باهامون بود … گفتی: لیلا که حساب نیست، اصلآ تو و لیلا بشینین رو پای من…
اون شب، هیچ فکر نمی کردم که یه روزی بشینم کف زمین تو قطعه ۴۶، زل بزنم به اسمت رو یه سنگ سیاه و یکی تو مغزم ستار بزنه که: تو با منی اما … من از خودم دورم …
———————————–
پ.ن. در پاسخ به حرکت پسندیده هم فیلم بینی

Read Full Post »

!Be Pragmatic

!Excellence is the enemy of Good

Read Full Post »

??

For the first time, today I saw someone saying: I am actually doing what I wanted to do «when I grow up». l

. «and I still don’t even know what I want to do «when I grow up

!In fact, I don’t even know IF I want to grow up at all

Read Full Post »

می گفت: اون موقع ها که من اینجا بودم، همه همیشه نگران وضعیت ایران بودن …دائم منتظر اخبار بودن و اینکه بفهمن کی چی گفته و چه خبره. یکشنبه ها دنبال تلویزیون ایرانی بودن .. به این در و اون در می زدن یه روزنامه پیدا کنن… اینجا بودن، ولی همه فکر و ذکرشون اونجا بود. شعر می گفتن که: دلم می خواد به اصفهان برگردم …
اون موقع ها که اینجا بود برای خودش کسی بود …خونه زندگی داشت … نشست و به همه این حرف ها گوش کرد و هی وطن وطن کرد. نشست و هی فکر کرد که به چه دردی می خوره که آدم خودش اینجا باشه و دلش اونجا… آخرش زن و زندگی رو گذاشت اینجا و برگشت وطن … فکر می کرد عشقش اونجا بودنه.
می گفت: باید می رفتم وساعت ها کنار زاینده رود خشک می نشستم و گوسفند ها رو نگاه می کردم که توش می چرن تا باورم بشه که این وطن، وطن من نیست.

Read Full Post »

تاریخ هجری

به راستی یکی از مایل-استون های تاریخ مهاجرت بشر روزیه که می فهمه گواهینامه اش رو باید تجدید کنه!

Read Full Post »

Older Posts »