Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

دایاگنوز

فکر می کنم پس هستم
نمی نویسم پس گشادم!
بعضی آیتم ها هستند که مصرف نمی شن، از بین هم نمی رن؛ فقط از دستی به دست دیگه کادو داده می شن!
نمونه: شاور ژل!

دو دستگی

آدم ها دو دسته اند. یه دسته اونایی که ساعت هفت صبح از ایران زنگ می زنن برات با صدای مضطرب پیغام می ذارن که تا پا شدی بهم زنگ بزن، یه دسته اونایی که از نظر روحی سالمن!!

۲۲

یه خیابونی هست تو سن فرانسیسکو، نزدیکای همین عکسه که این بالاست، به اسم لومبارد، که یه جاییش خیلی خوشگله .. بچه که بودم، هر روز به بابام التماس می کردم که منو ببر اونجا! (یه مدت کوتاهی اون اطراف زندگی می کردیم). به گمانم راهش هم دور بود و شلوغ و سخت، خودشم لابد حوصله اش سر می رفت بنده خدا .. ولی هر از گاهی می رفتیم با همه این اوصاف.
امروز بعد از بیست و دو سال رفته بودیم اون اطراف دنبال خونه  ..  از بالای خیابون مربوطه که رد شدیم، بابام یهو از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت: ئه، لومبارد!
تا برسیم اون طرف چهار راه بیست و دو سال تند و تند از جلو چشمم رد شد .. هیچی نگفتم. خونه رو که دیدیم زنگ زدم بقیه قرار هارو کنسل کردم،  رفتم وایسادم بالای لومبارد، بابا اینارو پیاده کردم برن سیر عکس بگیرن.

وقتی برگشت گل از گلش شکفته بود …حال منو بگی، یه حالی. روز پدرم که هست همین روزا، اصلآ یه وضعی …

بالاخره

عاشق این پیرمرد پیرزن هایی هستم که یواش یواش میان دو تایی می شینن تو رستوران، سوپ و سالاد سفارش میدن، از اول تا آخر هم یه کلمه با هم حرف نمی زنن. هر از گاهی یکی شون سر رو بلند می کنه و منتظر می مونه تا سر اون یکی هم بلند شه، بعد به هم لبخند می زنن و آروم آروم ادامه میدن …
به این فکر فرو می رم که پیری های من چه شکلی خواهد بود؟ بعد به این فکر می کنم که اصلآ پیری های مامان بابام چه شکلی خواهد بود؟ بعد یه بچه نق نقو حواسمو پرت می کنه …

ولی تو لبخندشون یه چیزی هست که می گه … زندگی بلاخره یه روزی آروم می شه …

 

یک کلوم!

فیسبوک امروز پر از ویدیو ها و عکس هایی بود پیرامون بهره کشی از زنان و خشونت علیه شون.  پر از محرومیت ها و بد بختی ها. برای بار هزارم این فکر از مغزم عبور می کنه که چرا زنان راهی بهتراز مظلوم نمایی برای بیان حرفشون پیدا نمی کنن؟
در کنار همه این مظلومیت ها، این همه زن کار درست هستند که خیلی وقته کانسپت زن بودن رو کنار گذاشتن و آروم و بی سر و صدا کارهای بزرگ انجام دادن. چرا به جای نشون دادن چهره «مظلوم» زن، چهره «انسانی» و «توانمند بودنش» رو تبلیغ نمی کنیم؟
به زبون لری، پیامی که تاحالا از خیلی از جنبش های فمینیستی گرفتم این بوده که: من زن هستم و مظلوم، پس صدای منو بشنو و منو تحویل بگیر… در صورتی که همیشه آرزو داشتم این رو بشنوم که: من می تونم و حرف حساب برای گفتن دارم، پس صدای منو بشنو و منو تحویل بگیر!

ای کسانی که ایمان آورده ید، همانا گیج صفتان را به سخره نگیرید که مثل سگ سرتان میاید … یکی پس از دیگری!!

و در آن نشانه هاست ..