Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2008

شمشاد‌

این دوستی‌ هم گاهی می شه مثل دیوار…

حالا درسته … دیوارش شمشادیه … قشنگه، گل و بته داره، اون ورش پیداست، اگه خیلی‌ «ظریف» باشی‌ می شه گاهی کلتو بکنی‌ لای شمشادها و یه سرک بکشی … خیلی‌ که نمیگم سفت و سخته … ولی‌ خب بازم دیواره.

از یه طرف دلت می‌خواد که یه قیچی باغبونی ورداری و شمشاد‌ها رو کوتاه کنی‌ و بپری اون طرف … از طرف دیگه‌ خب قشنگه، حیفت میاد قیچیش کنی‌ .. کی‌ می دونه اون ور چه خبره؟ اومدیم و اصلا از پشت این دیواره خوشگل بود فقط .. بعد که قیچی کردی که دیگه همون قبلی‌ نمی شه که! می شه؟!

* * *

پ.ن.: یادت باشه یه روز که این دیواره دیگه نبود برات تعریف کنم که اون روز بعد از ظهر خوابتو دیدم … بعدشم چیزه … یادم بنداز بهت بگم که چقدر چسبید ; )

Advertisements

Read Full Post »

بتکون!

خونه رو باید هر از گاهی‌ بتکونی … نه که تر تمیزش کنی‌ و زمیناشو جارو بکشی و پنجرهاشو برق بندزیا … نه، اینا رو نمیگم.

باید پرش کنی‌ از اونایی که دوسشون داری .. که تا چند روز دیوارها هی‌ به حرفاشون بخندن .. که میز و صندلی رو که نگاه میکنی‌ یاد تیکه‌های با مزشون بیفتی و قش قش با خودت بخندی … کاسه بشقاب‌هات لب پر بشن و هی‌ به چشمت بیان و سکوت روز‌های تنهایی‌ رو با صدای چرق چرق چینی‌‌ها به هم بزنن و یاد دستپاچه لفتی‌هات بیفتی … گازت چرب و چیلی بشه و زمین آشپز خونه پر از جای کفش‌های جور واجور … یخچالت پر بشه از ظرف‌های کوچیک کوچیک غذاها و شیرینی‌‌های رنگ و وارنگ.

هوای خونه رو میگم باید بتکونی … صداشو … نه قیافشو.

Read Full Post »

باز باران

بیابون می‌‌شی گاهی ‌… خشک خشک.

یادت میره آخرین باری که بارونی‌ بودی کی‌ بوده … آخرین باری که تازه شدی، بوی نم می‌‌دادی. حس درختارو درک می کنی‌ وقتی‌ که قیافشون سبزه، ولی‌ ماه هاست یه قطره آب به تن خشک و زمختشون نخورده. حس زمین رو درک می کنی‌ وقتی‌ که کنار دریاست .. نه اصلا، کنار اقیانوسه … ولی‌ لب هاش داره ترک می خوره …

اینجور موقع‌هاست که کیف می ده یه روز عصر، وقتی‌ دونه دونهٔ سلول‌هات از خستگی‌ قژ و قوژ می‌‌کنن، بیای بیرون و ببینی‌ زمین و هوا و درخت بعد از مدت‌ها پر از نم تازگی شدن. ماشین رو ورداری و راه یه مایلی خونه رو نیم ساعت کش و قوس بدی … اونم نامردی نکنه و یه آهنگ دل برات بذاره و تو پنجرهات رو به آسمون باز کنی‌ و بلند بلند باهاش بخونی.

بغض آسمون رو ببینی‌ که می ترکه و راه گلوت باز بشه …

بوی نم تازه دوباره از یقه ات بزنه بیرون : -)

Read Full Post »

آدم‌ها مثل سیگنالها می‌‌مونن.

اکثرشون سیگنال ضربه اند … یهو میان، زودی‌ام می‌رن بیرون. از اونا که بگذریم، خیلی‌‌ها تک پالس هستن … در یه زمان محدودی با یه دامنه ثابت و مشخصی‌ هستن و می‌رن. مثل همکار و همکلاس و همسایه و اینا … مولفه دی سی‌ اند دیگه …نمی‌ شه که نباشند.

یه تعدادی از آدم‌ها نویز سفیدن … نگاه که می‌‌کنی‌ می‌‌بینی‌ همیشه بودن در پس زمینه، ولی‌ هیچ وقت توجهی‌ بهشون نکردی. اگر چه گاهی‌ دامنشون از سیگنال اصلی‌ زیاد تر می‌‌شه.

معمولا یه چند نفریم هستن که مثل سیگنال رمپ در زمان محدود اند. میان تو زندگیت و هر روز زیادتر میشن ولی‌ از یه زمانی‌ یهو صفر میشن!

همهٔ اینارو گفتم که بگم به نظرم مهم‌ترین آدمها مثل تابع لگاریتمی اند. از ناکجا آباد منفی‌ بینهایت یواش یواش پیدا شون میشه و زیاد و زیاد تر میشن. خوب که جا باز کردند، همون جا می‌‌مونن و مثل آب نبات خورد خورد تو زندگیت حل میشن.

Read Full Post »

سوال

چی‌ کار می‌‌کنی‌ اگه صبح بیای سر کار، منیجرت بیاد وایسه جلو ت یه سری حرف مهم بزنه، و تو یهو ببینی‌ که زیپ شلوارش به طرز ضایع‌ای بازه؟!!

پ.ن‌: منیجر = یه آقای چهل ساله

Read Full Post »

درست

لحظه‌هایی‌ هست که در مقابل یه سوال قرار می گیری،

یه وسوسه،

یه تصمیم،

یه انتخاب،

خیلی‌ دلت می‌خواد بی‌ خیال بشی‌ و تسلیم شی،

مثل هر دفعه.

چیزی هم از دست نمی دی ‌،

هیچ کس هم ضرر نمی‌‌کنه،

دنیا هم عوض نمی شه،

اصلا آب هم از آب تکون نمی خوره،

تازه کودک درون خودت و یکی‌ دیگه هم شاد می شه،

ولی‌ می گی‌ نه …

فقط بخاطر اینکه کار درست رو انجام داده باشی‌.

بعد دوباره این فکر میاد سراغت،

فوقش می شه یک – هیچ به نفع کار‌های «نا درست»!

کی‌ به کیه؟

دنیا ککش هم نمی گزه.

ولی‌ بازم یه مکثی می کنی‌ و می گی‌: نع.

فقط بخاطر اینکه کار درست رو انجام داده باشی‌.

این لحظه‌ها لحظه‌های بزرگی‌ هستن ….

و سخت…

و دردناک…

و شیرین.

Read Full Post »

آسیاب

بعضی‌ آدم‌ها انگار که تجربه رخنه کرده تو وجودشون. چشماشون برق  تیزی نداره‌ها … چون پیر شدن خب، ولی‌ حرف که باهشون می‌‌زنی‌ احساس می کنی‌ یه query دادی به یه دیتا بیس عظیم، که آخر جواب رو بهت میده، حالا ممکنه یه کمی‌ طول بکشه.

بعد از اون طرف بعضی‌ آدما برق تیزی که تو چششون نیست هیچ، موهاشون از فرط تجربه سفیده، ولی‌ انگار که دونه دونشو تو آسیاب سفید کردن!
شدیدا دوست دارم که جزو این گروه دوم نباشم! همین!

Read Full Post »

Older Posts »