Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2008

یواش

از قضای روزگار امروز `یواش`‌ام …. صبح اومدم سر کار و یه ۳،۴ ساعتی کار کردم، حالا نشستم برای خودم وب گردی می‌کنم و مطالب نغز میخونم و ،… .

در این فکر که چه خوب می شد من هم مثل خیلی‌‌ها می‌تونستم راحت بشینم سر جام و هر روز رو `یواش` سپری کنم…. بی‌ دغدغه و نگرانی از اینکه چرا امروز به جایی‌ نرسیدم و چرا هزار فلان و بهمان کار رو که می‌خواستم نکردم …. هر از گاهی‌ وقت تلف کنم بی‌ اینکه روحم آزرده شه و احساس کنم بزرگترین جنایت رو در حق خودم کردم …

Read Full Post »

یه نظریه‌ای هست که میگه سن ماها متناسب با مدت زمانیه که مهاجرت کردیم. یعنی‌ به عبارتی‌ «سن هجری»! مهم نیست که ۲۴ سالته یا ۲۷ یا ۳۰، بازم تو این جامعه به اندازهٔ سن هجریت رشد کردی.

اوایل که آدم میاد اینجا، نه تنها روش‌ها همه متفاوتن، کلا کانسپت‌های جدید مطرح میشن. بعد از یه سالی‌ آدم احساس می‌کنه که به اندازه زندگی‌ روزمرره چیز یاد گرفته .. بعد از اون، هر سال که می‌گذره، آدم تازه میفهمه که قبلا هیچی‌ نمی‌‌دونسته! فکر کن آخه چقدر چیز هست که آدم باید یاد بگیره … فرهنگ، روابط، ساختار اجتماع، اقتصاد، کار، ساختار سیاسی، …. .

همه اینارو که یاد گرفتی‌ اون موقع تازه اگه خیلی‌ باهوش و خوش شانس باشی‌، می فهمی که جای تو اینجا کجاست!

حالا خلاصه همه اینارو گفتم که بگم من امروز ۳ ساله شدم 🙂

هیچ باورم نمی شه از اون روز گرم تابستون که با مامانم رسیدیم فرودگاه و علی‌ اومد دنبالمون ۳ سال گذشته … بعد از اون همش دردسر بود. دردسر خونه پیدا کردن، ثبت نام، درس ورداشتن، مخ استاد زدن، با هندی‌ها سر و کله زدن، با دانشگاه اخت شدن، دوست پیدا کردن، دل تنگی ها، بد خلقی‌ ها، … ولی‌ کم کم همشون جاشون رو دادن به خوشحالی‌ها و طعم شیرین زندگی‌ مستقل، ساختن خانواده‌ای از دوستهای جدید و قدیمی‌، یاد گرفتن و پیشرفت کردن، زمین خوردن و بلندتر شدن ….

هر سال این موقع‌ها که می شه، بچه‌های جدید که شروع می‌کنن به ایمیل زدن و سوال کردن، خاطره‌ها و عکس‌های این مدت رو ورق می زنم و وجودم پر از این مزهٔ ترش و شیرین می شه و یک سال بزرگ شدن رو با خودم جشن می‌‌گیرم 🙂

Read Full Post »

دعوا

آدمه دیگه … هر بالایی‌ ممکنه سرش بیاد!

مثلا اینکه همه عناصر وجودش یهو با هم دعواشون بشه، کله هه با دله، زنه با مرده، نیم کرهٔ چپ با نیم کرهٔ راست ….

اون وقته که آدم از ته دل میگه:

پانننننننصد سر سر در گم،‌

ای واای‌ای واای‌ای واااا آاای

Read Full Post »