Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘شخصی’ Category

شال سرخ

نمی نویسم اینجا یه مدته .. خیلی خرم خب! مثل سگ دلم تنگ شده ..
این روزها اما روزهای عجیبی هستن. پنجشنبه که بیاد، تجرد نزدیک به سی ساله ام تموم می شه و می شم یه آدم دیگه. دیگه از این یکشنبه شب های تا ٢ صبح شال سرخ گوش دادن و با کش و قوس معاشقه کردن هام تموم می شه.
فکر و ذکر و مشغله ام  بیشتر به آدم بزرگا می ره. می شم یه آدم بزرگ اصلا!!
خب دلتنگی ها هم می رن البته، کج خلقی ها و بلا  تکلیفی ها هم … ولی این شب ها هم باهاشون میرن.
روزها و شبهای قشنگ میان لابد .. فکر ها و پروژه های جدید .. ولی این شب ها میرن.
پنجشنبه که بیاد، این شب ها میرن که برن …

Read Full Post »

دو دستگی

آدم ها دو دسته اند. یه دسته اونایی که ساعت هفت صبح از ایران زنگ می زنن برات با صدای مضطرب پیغام می ذارن که تا پا شدی بهم زنگ بزن، یه دسته اونایی که از نظر روحی سالمن!!

Read Full Post »

۲۲

یه خیابونی هست تو سن فرانسیسکو، نزدیکای همین عکسه که این بالاست، به اسم لومبارد، که یه جاییش خیلی خوشگله .. بچه که بودم، هر روز به بابام التماس می کردم که منو ببر اونجا! (یه مدت کوتاهی اون اطراف زندگی می کردیم). به گمانم راهش هم دور بود و شلوغ و سخت، خودشم لابد حوصله اش سر می رفت بنده خدا .. ولی هر از گاهی می رفتیم با همه این اوصاف.
امروز بعد از بیست و دو سال رفته بودیم اون اطراف دنبال خونه  ..  از بالای خیابون مربوطه که رد شدیم، بابام یهو از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت: ئه، لومبارد!
تا برسیم اون طرف چهار راه بیست و دو سال تند و تند از جلو چشمم رد شد .. هیچی نگفتم. خونه رو که دیدیم زنگ زدم بقیه قرار هارو کنسل کردم،  رفتم وایسادم بالای لومبارد، بابا اینارو پیاده کردم برن سیر عکس بگیرن.

وقتی برگشت گل از گلش شکفته بود …حال منو بگی، یه حالی. روز پدرم که هست همین روزا، اصلآ یه وضعی …

Read Full Post »

بالاخره

عاشق این پیرمرد پیرزن هایی هستم که یواش یواش میان دو تایی می شینن تو رستوران، سوپ و سالاد سفارش میدن، از اول تا آخر هم یه کلمه با هم حرف نمی زنن. هر از گاهی یکی شون سر رو بلند می کنه و منتظر می مونه تا سر اون یکی هم بلند شه، بعد به هم لبخند می زنن و آروم آروم ادامه میدن …
به این فکر فرو می رم که پیری های من چه شکلی خواهد بود؟ بعد به این فکر می کنم که اصلآ پیری های مامان بابام چه شکلی خواهد بود؟ بعد یه بچه نق نقو حواسمو پرت می کنه …

ولی تو لبخندشون یه چیزی هست که می گه … زندگی بلاخره یه روزی آروم می شه …

 

Read Full Post »

مکاشفه

برای آدم هایی مثل من، خوشبختی شاید اون لحظه ای باشه که یکی ازم بپرسه ساعت چنده؟…  و من نگاه نکرده یه تخمینی بزنم که بیشتر از یه ربع با واقعیت فاصله داره!

Read Full Post »

Life goes on in Tehran – 2

بابا داره با نون سنگک ته بشقاب املت رو پاک می کنه. سرش بالاست و شش دنگ حواسش تو تلویزیونه .. فکر کنم تو این هفته بار سومه که داره برنامه پارازیت رو نگاه می کنه… مامان در فریزر رو باز کرده و هی از بالا به پایین نگاه می کنه … ناهار چی درست کنم بچه ها؟ بیژن از ته اتاقش داد می زنه: قورمه سبزی  …
باد ملایم کرکره آشپزخونه رو به چارچوب پنجره می زنه و برای خودش آهنگ درست می کنه .. من تو هال رو اون مبل سبزه نشستم و با مداد استدلر زرشکی جدول همشهری حل می کنم …
۳ افقی: روزمرگی

Read Full Post »

عدد بده

الف
– ئه! داری میای ایران؟ کی؟
– بیست و ششم .. یعنی بیست و هشتم می رسم.
– ئه، من بیست و هشتم پروازمه .. دارم می رم کانادا!

پ
– کی می ری ایران؟
– بیست و ششم
– نه زوده. کی بر می گردی؟
– هجدهم
– ا، من نوزدهم دارم می رم!

ح
–  داری میای ایران؟ منم که ایرانم!
– ئه؟ تا کی هستی؟
– تا بیست و ششم
–  من تازه دارم بیست و ششم میام!

میم
– من  دارم سپتامبر میام ال ای. هستی؟
– کی میای؟
– احتمالا هفدهم
– ئه، من هجدهم از ایران می رسم!

نون
– من دارم میام آمریکا سپتامبر. می بینمت!
– ای بابا کی میای؟
– دهم تا هفدهم!

اینجوریه که عمق دوستی که زیاد بشه آدم اصلا روزهایی رو که انتخاب می کنه برای بلیت خریدن هم یکی می شن.

حالا یه روز که این حرفا رو نداره که .. خطای سیستماتیکه!

Read Full Post »

Older Posts »