یه مدتیه هی همش دلم پاییز می خواد، صدام در نمیاد!
Archive for the ‘شخصی’ Category
هوا اینجا خوب است، اما تو باور نکن
Posted in شخصی on اکتبر 18, 2009 | 3 Comments »
نسبت مستقیم
Posted in شخصی, همینجوری on سپتامبر 30, 2009 | 30 Comments »
حالا تو هی بگو نه، ولی من كه می دونم آدمای چاقالو مهربون ترن … اصلا مهربونی با قطر شیکم نسبت مستقیم داره!
حالا خود سفر و اینکه چقدر خوش گذشت و چی گذشت و اینها به کنار، ولی یکی از بهترین قسمتهای سفر اینه که وقتی بر میگردی خونه یه نفر منتظرت باشه.
اندازه یه خواب سیر بعد از ناهار حال میده!
ابراز وجود
Posted in شخصی on سپتامبر 1, 2009 | بیان دیدگاه »
برگشتم!
|:
Posted in شخصی on می 30, 2009 | 2 Comments »
امروز روز سختی بود. نقطه.
این اسباب کشی هم عالمی داره ها … می شینی دونه دونه کاغذها و یادگاریها و هدیهها و عکسها رو از زیر گرد و خاک میکشی بیرون و دیقه به دیقه میگی: هی، یادش بخیر..
دورههای زندگیت یکی یکی میان جلوی چشمت .. آدمهایی که باهاشون میگشتی، کتابهایی که میخوندی (یا میخریدی و نمیخوندی!!)، عکسهایی که [...]
نیستی؟
Posted in شخصی on می 15, 2009 | 3 Comments »
یه بازههایی از زندگی هست که هر کی بهت می رسه میگه: نیستی اقتصادی؟
ولی تو میدونی که بیشتر از این نمی تونی “هست” باشی…
کرم
Posted in شخصی, همینجوری on آوریل 1, 2009 | بیان دیدگاه »
“و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت … “
کلا! در تمامی شوونات زندگی!
مگس
Posted in شخصی on مارس 5, 2009 | بیان دیدگاه »
هی .. میدونی که اگه اینجا رو نمیخوندی این draft دونی من باید میرفت مگس میپروند؟
ضرر
Posted in شخصی on مارس 4, 2009 | 2 Comments »
این بارون اصلا همه اش ضرره … طرفای بهار هم باشه که دیگه هیچی!!
اولش که صبح پا میشی می بینی ابره و بارون میاد، حالت گرفته میشه و اصلا حوصله کار نداری.
بعد که به زور میری سر کار، آسه آسه ایمیل هاتو چک می کنی و ناهار میخوری، میای بیرون می بینی بارون تموم شده [...]
یواش یواش میفهمی یه چیزیت شده وقتی زندگیت یهو سی و سه دور می شه ..
وقتی به همه بی خودی لبخند می زنی
وقتی پشت چراغ زرد هم وای میستی
وقتی بیست و نه بار زلف بر باد مده نامجو رو گوش میکنی و خسته نمی شی
وقتی روی ماشینهای جیم سنت رو بیست و دو میزنی، تا [...]
سفر
Posted in شخصی, همینجوری on فوریه 24, 2009 | 4 Comments »
دو جور سفر داریم.
یکی سفر به یه جایی، یکی سفر از یه جایی!
اولی خب خیلی معقوله … میری سفر که یه جایی رو ببینی، یه کسی رو ببینی، تو یه برنامهای شرکت کنی …
گاهی اما آدم دلش میخواد فقط بره! هر چی فکر می کنی به کجا؟ میبینی وقعا فرق نمیکنه .. میخوای فقط بری [...]
جنایت
Posted in شخصی, همینجوری on فوریه 23, 2009 | بیان دیدگاه »
حقیقتا یکی از بزرگترین جنایاتی که بشر می تونه در حق بدن خودش بکنه اینه که ساعت ۴.۵ صبح بیدارش کنه، بذاردش تو هوا پیما، ۱۴۰۰ مایل دور آمریکا بگردوندش، بعد بیاردش سر کار، ناهار بهش بده، بشونه تو یه میتینگ ۳ ساعته! یه چایی خشک و خالی هم بهش نده حتی!
… Thoughts are randomly delivered to you like postal packages
“!! More often than never, they’re labeled: “Fragile, handle with care
قانون شماره ۴: هر اصلی در مورد دوستی و ریلیشن شیپ یه روزی نقض میشه!