خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘حرف دل!’ Category

هوای با تو نبودن

یاد اون روز افتادم كه رفتیم سوشی خوردیم، من از اول تا آخر اشک ریختم …
… تو داشت قند تو دلت آب می شد ولی، نه؟
عوضش الان ابری كه می شه، تو دل تو رخت می شورن …  منم دیگه اشک نمی ریزم!

Read Full Post »

بن بست

در سرزمینی كه من هستم، همه بن بست ها به دریا ختم می شوند … و کیست كه نداند، دریا همیشه راهی دارد …

پ. ن. موسی هم همینجوری پیغمبر شد، نه؟

Read Full Post »

حرف برنده

خوب باشه اصلا، هر چی‌ تو میگی‌!

Read Full Post »

یه روز

این روزها روزهای همشاگردی سلام و روپوش مدرسه اوتو زده و جا مدادی و کیف کولی اند … روزهای بوی کتاب نو و زنگ دیگه چی‌ دارین و درستون کجاست …روزهای ساعت کوک کردن، ساعت خواب: ۹ شب- امضا: مامان …
ای کاش ولی‌ می‌‌شد این روزها روزهای برنامه کودک ساعت ۵ هم باشن … روزهای [...]

Read Full Post »

نقاشی

آرزو کردن مثل کشیدن یه نقاشی‌ می‌‌مونه.
اول یه تصویر قشنگ تو ذهنت درست می‌‌کنی‌… بعد یه مدتی باهاش کلنجار میری و اگه نتونستی از ذهنت بیرونش کنی‌، کم کم شروع می کنی‌ با مداد سیاه می‌‌کشیش. بعد هر شب این نقاشی‌ رو می‌‌گیری دستت و فکر می کنی‌ که چطوری رنگش کنی‌ … تا اینکه [...]

Read Full Post »

پیام

از بین همه کتاب‌ها تاریخ رو که برداری، ورق ورق بزنی‌ و برسی‌ به ایران، یه سری صفحهٔ سبز و سفید و قرمز میاد … کلی‌ اتفاق، کلی‌ شگفتی …
لای همه این خط‌ها اما این یک جمله صداش خیلی‌ از بقیه بلند تره: “از هر بدی بدتر هست!”
********************************
پ. ن. یه دائی دارم، الان ۲۰ [...]

Read Full Post »

زیر رگبار ترانه

از جملات قصار ابویه اینم … می گه آدم به دو چیز زنده ست: عادت و فراموشی
عجب خوب چیزی می گه ..
این رو وقتی‌ می‌‌فهمی‌ که یه روز عصر، وسط بدو بدو یهو سرتو بلند می‌‌کنی‌ می‌‌بینی‌ زندگیت شده عادت، و فراموشی، … و عادت، و باز فراموشی.
لای گرد و خاک کار و حواشی زندگی‌ [...]

Read Full Post »

دلتنگی‌

زندگیه دیگه .. هزار جور کار داری خب .. دلت تنگ میشه اون وسط ‌ها .. سر کار، تو راه، تو خواب، .. اما اگه بدونی که چقدر خوبه این حس دل تنگی .. که چقدر وقتی‌ نباشه انگار یه چیزی کمه .. که اگه یه روز دلتنگ نشی‌ انگار انتگرال زندگی‌ اون روزت صفر بوده [...]

Read Full Post »

گندم زار

“… نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم [...]

Read Full Post »

شبانه

می‌ خوانم، و می‌‌نویسم
سرم را بلند می‌‌کنم، و می‌‌نویسم
گوش می‌‌کنم، آهنگ تمام می‌‌شود، و می‌‌نویسم
شمع هم تمام می‌‌شود… و باز می‌‌نویسم
می‌ نویسم از حس و حال این روزها که می‌‌دانم دیگر باز نمی‌‌گردد
حس و حال رهایی، راحتی … خانه به دوشی‌
حس و حال رفتن و رفتن و رفتن … و وصل نبودن
حس و حال متعلق [...]

Read Full Post »

گاه نامه

… ولی‌ هنوز گاهی‌ دلم برای اون مقنعه سبزه تنگ میشه.. با اون کیف آدیداس سبز  … هنوز گاهی‌ یادت می‌‌افتم… هنوز گاهی اونقدر بزرگ می شم که بچگی‌ خودم رو درک کنم، و بچگی‌ تو رو ..
اون وقت‌هایی‌ رو میگم که خوب می شینم فکر می‌کنم و فسفر می سوزونم … آخر به این [...]

Read Full Post »

دوره

اصلا هر دوره‌ای متعلقات خودش رو داره …
یه دوره مال قایم باشک و زالزلک نارنجی و پارک قیطریه است … یه دوره مال مشق و “درستون کجاست” و “زنگ دیگه چی‌ دارین”.
یه دوره مال اگاتا کریستی و کریس دی برگ … یه دوره مال قلمچی و عدد و رتبه …
یه دوره مال پراید سفید صندوق [...]

Read Full Post »

سرمایه

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن …
حرفهایی که سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهاییست که برای نگفتن دارد…
دکتر علی شریعتی

… و من این روزها عجب سرمایه دار بزرگی‌ ام!

Read Full Post »

تنگ

دلت تنگ میشه خب گاهی … برای یک کسی‌، برای یه جایی‌ .. برای مدرسه، دانشگاه … اتاقت، خونه ات … غذای مامانت … کل کل با خواهر برادرت … برای مملکتت، شهرت … برای گرمی‌ دست یکی‌، لبخندش … چشماش حتی …
واسه هر چی‌ و هر کی‌ دلت تنگ میشه، اشکال نداره .. دله [...]

Read Full Post »

شمشاد‌

این دوستی‌ هم گاهی می شه مثل دیوار…
حالا درسته … دیوارش شمشادیه … قشنگه، گل و بته داره، اون ورش پیداست، اگه خیلی‌ “ظریف” باشی‌ می شه گاهی کلتو بکنی‌ لای شمشادها و یه سرک بکشی … خیلی‌ که نمیگم سفت و سخته … ولی‌ خب بازم دیواره.
از یه طرف دلت می‌خواد که یه قیچی [...]

Read Full Post »

نوشته‌های کهنه »