یاد اون روز افتادم كه رفتیم سوشی خوردیم، من از اول تا آخر اشک ریختم …
… تو داشت قند تو دلت آب می شد ولی، نه؟
عوضش الان ابری كه می شه، تو دل تو رخت می شورن … منم دیگه اشک نمی ریزم!
Archive for the ‘حرف دل!’ Category
هوای با تو نبودن
Posted in حرف دل! on نوامبر 14, 2009 | بیان دیدگاه »
بن بست
Posted in حرف دل! on اکتبر 24, 2009 | بیان دیدگاه »
در سرزمینی كه من هستم، همه بن بست ها به دریا ختم می شوند … و کیست كه نداند، دریا همیشه راهی دارد …
پ. ن. موسی هم همینجوری پیغمبر شد، نه؟
خوب باشه اصلا، هر چی تو میگی!
یه روز
Posted in حرف دل! on سپتامبر 14, 2009 | بیان دیدگاه »
این روزها روزهای همشاگردی سلام و روپوش مدرسه اوتو زده و جا مدادی و کیف کولی اند … روزهای بوی کتاب نو و زنگ دیگه چی دارین و درستون کجاست …روزهای ساعت کوک کردن، ساعت خواب: ۹ شب- امضا: مامان …
ای کاش ولی میشد این روزها روزهای برنامه کودک ساعت ۵ هم باشن … روزهای [...]
نقاشی
Posted in حرف دل! on سپتامبر 13, 2009 | 3 Comments »
آرزو کردن مثل کشیدن یه نقاشی میمونه.
اول یه تصویر قشنگ تو ذهنت درست میکنی… بعد یه مدتی باهاش کلنجار میری و اگه نتونستی از ذهنت بیرونش کنی، کم کم شروع می کنی با مداد سیاه میکشیش. بعد هر شب این نقاشی رو میگیری دستت و فکر می کنی که چطوری رنگش کنی … تا اینکه [...]
پیام
Posted in اجتماعی, حرف دل! on ژوئن 24, 2009 | 6 Comments »
از بین همه کتابها تاریخ رو که برداری، ورق ورق بزنی و برسی به ایران، یه سری صفحهٔ سبز و سفید و قرمز میاد … کلی اتفاق، کلی شگفتی …
لای همه این خطها اما این یک جمله صداش خیلی از بقیه بلند تره: “از هر بدی بدتر هست!”
********************************
پ. ن. یه دائی دارم، الان ۲۰ [...]
زیر رگبار ترانه
Posted in حرف دل! on آوریل 14, 2009 | 3 Comments »
از جملات قصار ابویه اینم … می گه آدم به دو چیز زنده ست: عادت و فراموشی
عجب خوب چیزی می گه ..
این رو وقتی میفهمی که یه روز عصر، وسط بدو بدو یهو سرتو بلند میکنی میبینی زندگیت شده عادت، و فراموشی، … و عادت، و باز فراموشی.
لای گرد و خاک کار و حواشی زندگی [...]
دلتنگی
Posted in حرف دل! on مارس 30, 2009 | بیان دیدگاه »
زندگیه دیگه .. هزار جور کار داری خب .. دلت تنگ میشه اون وسط ها .. سر کار، تو راه، تو خواب، .. اما اگه بدونی که چقدر خوبه این حس دل تنگی .. که چقدر وقتی نباشه انگار یه چیزی کمه .. که اگه یه روز دلتنگ نشی انگار انتگرال زندگی اون روزت صفر بوده [...]
گندم زار
Posted in حرف دل! on فوریه 9, 2009 | 2 Comments »
“… نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم [...]
شبانه
Posted in حرف دل!, همینجوری on فوریه 3, 2009 | بیان دیدگاه »
می خوانم، و مینویسم
سرم را بلند میکنم، و مینویسم
گوش میکنم، آهنگ تمام میشود، و مینویسم
شمع هم تمام میشود… و باز مینویسم
می نویسم از حس و حال این روزها که میدانم دیگر باز نمیگردد
حس و حال رهایی، راحتی … خانه به دوشی
حس و حال رفتن و رفتن و رفتن … و وصل نبودن
حس و حال متعلق [...]
گاه نامه
Posted in حرف دل! on فوریه 2, 2009 | 2 Comments »
… ولی هنوز گاهی دلم برای اون مقنعه سبزه تنگ میشه.. با اون کیف آدیداس سبز … هنوز گاهی یادت میافتم… هنوز گاهی اونقدر بزرگ می شم که بچگی خودم رو درک کنم، و بچگی تو رو ..
اون وقتهایی رو میگم که خوب می شینم فکر میکنم و فسفر می سوزونم … آخر به این [...]
دوره
Posted in حرف دل!, همینجوری on ژانویه 26, 2009 | 4 Comments »
اصلا هر دورهای متعلقات خودش رو داره …
یه دوره مال قایم باشک و زالزلک نارنجی و پارک قیطریه است … یه دوره مال مشق و “درستون کجاست” و “زنگ دیگه چی دارین”.
یه دوره مال اگاتا کریستی و کریس دی برگ … یه دوره مال قلمچی و عدد و رتبه …
یه دوره مال پراید سفید صندوق [...]
سرمایه
Posted in حرف دل!, شخصی on ژانویه 6, 2009 | 2 Comments »
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن …
حرفهایی که سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهاییست که برای نگفتن دارد…
دکتر علی شریعتی
… و من این روزها عجب سرمایه دار بزرگی ام!
دلت تنگ میشه خب گاهی … برای یک کسی، برای یه جایی .. برای مدرسه، دانشگاه … اتاقت، خونه ات … غذای مامانت … کل کل با خواهر برادرت … برای مملکتت، شهرت … برای گرمی دست یکی، لبخندش … چشماش حتی …
واسه هر چی و هر کی دلت تنگ میشه، اشکال نداره .. دله [...]
شمشاد
Posted in اجتماعی, حرف دل!, شخصی on نوامبر 30, 2008 | 2 Comments »
این دوستی هم گاهی می شه مثل دیوار…
حالا درسته … دیوارش شمشادیه … قشنگه، گل و بته داره، اون ورش پیداست، اگه خیلی “ظریف” باشی می شه گاهی کلتو بکنی لای شمشادها و یه سرک بکشی … خیلی که نمیگم سفت و سخته … ولی خب بازم دیواره.
از یه طرف دلت میخواد که یه قیچی [...]