سال اول راهنمایی که بودیم، یهو آخر سال که شد، اعلام کردن که کلاس هارو میخوان برای سال بعد عوض کنن. شاکی شده بودیم حسابی … اول سال که اومده بودیم، هیچ کس هیچ کس رو نمی شناخت. کم کم بغل دست یکی نشسته بودیم و باهاش دوست شده بودیم و تقلب کرده بودیم و پشت سر معلم ها حرف زده بودیم و زنگ نماز از مدرسه فرار کرده بودیم و … . اصلآ فکرشو نمی کردیم که مجبور بشیم دوباره از اول شروع کنیم. خلاصه چه اعتراض ها که نکردیم و چه انشا ها که ننوشتیم. یادمه مامانم اون روز اومد دنبالم، تا خود خونه به مدیر و ناظم فحش و ناسزا دادم که مگه شهر هرته! بنده خدا لابد تو دلش می گفته این بچه هم عجب دل خوشی داره ها ..
علی ای حال گذشت و کلاس ها عوض شد و از قضا من و بغل دستی شفیق بازم بغل دستی شدیم و کلاس دومیه کلی از اولیه بهتر از آب در اومد و کلی دوست جدید پیدا کردیم و کلا قضیه یادمون رفت.
امروز، طبق عادت مالوف چند سال گذشته رفتم تب ریدر رو باز کردم و به صفحه جدیدش زل زدم. ناباورانه دنبال :پیپل یو فالو» گشتم و چیزی پیدا نکردم … تنها چیزی که بعد از ۱۶ سال همش میومد جلوی چشمم بغض اون روز بود .. به طرز عجیبی یهو برام زنده شد. دارم به این فکر می کنم که حتما یه جایی هست که بشه همه اون بغل دستی ها رو دوباره پیدا کرد.
و همین الان یکی داره یه جایی اینو می خونه و می گه: این بچه هم عجب دل خوشی داره ها! راست هم می گه .. مثل مامانه که راست می گفت. برسد آدمی به جایی که به آرنج چپش هم نباشه این چیزا …