یه خیابونی هست تو سن فرانسیسکو، نزدیکای همین عکسه که این بالاست، به اسم لومبارد، که یه جاییش خیلی خوشگله .. بچه که بودم، هر روز به بابام التماس می کردم که منو ببر اونجا! (یه مدت کوتاهی اون اطراف زندگی می کردیم). به گمانم راهش هم دور بود و شلوغ و سخت، خودشم لابد حوصله اش سر می رفت بنده خدا .. ولی هر از گاهی می رفتیم با همه این اوصاف.
امروز بعد از بیست و دو سال رفته بودیم اون اطراف دنبال خونه .. از بالای خیابون مربوطه که رد شدیم، بابام یهو از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت: ئه، لومبارد!
تا برسیم اون طرف چهار راه بیست و دو سال تند و تند از جلو چشمم رد شد .. هیچی نگفتم. خونه رو که دیدیم زنگ زدم بقیه قرار هارو کنسل کردم، رفتم وایسادم بالای لومبارد، بابا اینارو پیاده کردم برن سیر عکس بگیرن.
وقتی برگشت گل از گلش شکفته بود …حال منو بگی، یه حالی. روز پدرم که هست همین روزا، اصلآ یه وضعی …