عاشق این پیرمرد پیرزن هایی هستم که یواش یواش میان دو تایی می شینن تو رستوران، سوپ و سالاد سفارش میدن، از اول تا آخر هم یه کلمه با هم حرف نمی زنن. هر از گاهی یکی شون سر رو بلند می کنه و منتظر می مونه تا سر اون یکی هم بلند شه، بعد به هم لبخند می زنن و آروم آروم ادامه میدن …
به این فکر فرو می رم که پیری های من چه شکلی خواهد بود؟ بعد به این فکر می کنم که اصلآ پیری های مامان بابام چه شکلی خواهد بود؟ بعد یه بچه نق نقو حواسمو پرت می کنه …
ولی تو لبخندشون یه چیزی هست که می گه … زندگی بلاخره یه روزی آروم می شه …
پیریِ تو فِک کنم اینطوریه:
http://en.wikipedia.org/wiki/Ruth_Flowers
این که خیلی شنگوله که! لایک!
hameye ina assumption e ino dasht ke 2nafarin na?! :O age kamtar bashim chi , maslan ye nafar
? hmm
عاشق اون نیستم آخه خیلی