آرزو کردن مثل کشیدن یه نقاشی میمونه.
اول یه تصویر قشنگ تو ذهنت درست میکنی… بعد یه مدتی باهاش کلنجار میری و اگه نتونستی از ذهنت بیرونش کنی، کم کم شروع می کنی با مداد سیاه میکشیش. بعد هر شب این نقاشی رو میگیری دستت و فکر می کنی که چطوری رنگش کنی … تا اینکه بالاخره یه روز همهٔ مداد رنگیها پیدا میشن و تو رنگ کردن یاد میگیری و میشینی بدو بدو رنگش میکنی.
تموم که شد، تا یه مدتی هی هر روز نقاشی رو نگاه می کنی و لبخند می زنی و از خودت خوشت میاد.. بعد خسته می شی و میری نقاشی رو میچسبونی به دیوار، کنار نقاشیهای قبلی …
اما دفعهٔ دیگه یادت نره، وقتی تند و تند مشغول رنگ کردن هستی، تو فکر یه نقاشی دیگه هم باش … بعدش حوصلت بد جوری سر میرهها ..
…اما دفعهٔ دیگه یادت نره، وقتی تند و تند مشغول رنگ کردن هستی، تو فکر یه نقاشی دیگه هم باش … بعدش حوصلت بد جوری سر میرهها ..
Pff…This is where I will never agree with you.. IMO, Multi-dreaming is just wrong, assuming the dreams here are in the same context.
Dude I’m not talking multi-dreaming here … I’m saying when you’re almost done with one, try to think of a new one …
I call that multi-dreaming