از جملات قصار ابویه اینم … می گه آدم به دو چیز زنده ست: عادت و فراموشی
عجب خوب چیزی می گه ..
این رو وقتی میفهمی که یه روز عصر، وسط بدو بدو یهو سرتو بلند میکنی میبینی زندگیت شده عادت، و فراموشی، … و عادت، و باز فراموشی.
لای گرد و خاک کار و حواشی زندگی و گردش و تفریحهای آخر هفته تا خرخره گیر کردی .. هم چین که اصلا یادت نمیاد کجای کار بودی که به اینجا رسیدی.
میون آرزوها و برنامههای کوتاه و بلند انقدر دست و پا میزنی که یادت رفته یه وقتی شبها چی خواب میدیدی ..
آدمهای جدید زندگی انقدر مشغولت کردن که کمرنگ شدن قدیمیها … اسم و رسمشون که نه .. حال و هواشون .. ناز و ادا شون ..
بدتر از همه .. بزرگ می شی و با این بزرگ شدن حال میکنی، و باز بزرگتر می شی، انگار که هیچ وقت بچه نبودی .. حماقت نکردی .. کله خری نکردی ..
نمیگم اینا بدهها .. نه، زندگی همینه .. ابوی هم همینو میخواست بگه .. ولی عسل بانو، عسل گیسو، عسل چشم کجایی؟ هر از گاهی هم بیا و من رو یاد خودم بنداز دوباره …
همین دیگه، دنبال عسل بانو میگردی که اتفاقی نمی افته. تو خودت رو بذار جای اون، این همه پسر که آرزوی مشابه دارن، خوب دستش بنده بچه.
[...] 16, 2009 بدست the rye catcher اومدم در مورد این پست شیرین بنویسم که زیر رگبار ترانه درگیر عادت و فراموشی [...]
[...] 16, 2009 بدست the rye catcher اومدم در مورد این پست شیرین بنویسم که زیر رگبار ترانه درگیر عادت و فراموشی [...]