این دوستی هم گاهی می شه مثل دیوار…
حالا درسته … دیوارش شمشادیه … قشنگه، گل و بته داره، اون ورش پیداست، اگه خیلی “ظریف” باشی می شه گاهی کلتو بکنی لای شمشادها و یه سرک بکشی … خیلی که نمیگم سفت و سخته … ولی خب بازم دیواره.
از یه طرف دلت میخواد که یه قیچی [...]
Archive for نوامبر, 2008
شمشاد
Posted in اجتماعی, حرف دل!, شخصی on نوامبر 30, 2008 | 2 Comments »
بتکون!
Posted in اجتماعی, شخصی on نوامبر 28, 2008 | بیان دیدگاه »
خونه رو باید هر از گاهی بتکونی … نه که تر تمیزش کنی و زمیناشو جارو بکشی و پنجرهاشو برق بندزیا … نه، اینا رو نمیگم.
باید پرش کنی از اونایی که دوسشون داری .. که تا چند روز دیوارها هی به حرفاشون بخندن .. که میز و صندلی رو که نگاه میکنی یاد تیکههای با [...]
بیابون میشی گاهی … خشک خشک.
یادت میره آخرین باری که بارونی بودی کی بوده … آخرین باری که تازه شدی، بوی نم میدادی. حس درختارو درک می کنی وقتی که قیافشون سبزه، ولی ماه هاست یه قطره آب به تن خشک و زمختشون نخورده. حس زمین رو درک می کنی وقتی که کنار دریاست .. [...]
آدمها مثل سیگنالها میمونن.
اکثرشون سیگنال ضربه اند … یهو میان، زودیام میرن بیرون. از اونا که بگذریم، خیلیها تک پالس هستن … در یه زمان محدودی با یه دامنه ثابت و مشخصی هستن و میرن. مثل همکار و همکلاس و همسایه و اینا … مولفه دی سی اند دیگه …نمی شه که نباشند.
یه تعدادی از [...]
سوال
Posted in همینجوری on نوامبر 19, 2008 | 2 Comments »
چی کار میکنی اگه صبح بیای سر کار، منیجرت بیاد وایسه جلو ت یه سری حرف مهم بزنه، و تو یهو ببینی که زیپ شلوارش به طرز ضایعای بازه؟!!
پ.ن: منیجر = یه آقای چهل ساله
درست
Posted in حرف دل!, شخصی on نوامبر 16, 2008 | 2 Comments »
لحظههایی هست که در مقابل یه سوال قرار می گیری،
یه وسوسه،
یه تصمیم،
یه انتخاب،
خیلی دلت میخواد بی خیال بشی و تسلیم شی،
مثل هر دفعه.
چیزی هم از دست نمی دی ،
هیچ کس هم ضرر نمیکنه،
دنیا هم عوض نمی شه،
اصلا آب هم از آب تکون نمی خوره،
تازه کودک درون خودت و یکی دیگه هم شاد می شه،
ولی [...]
آسیاب
Posted in اجتماعی, شخصی on نوامبر 14, 2008 | 4 Comments »
بعضی آدمها انگار که تجربه رخنه کرده تو وجودشون. چشماشون برق تیزی ندارهها … چون پیر شدن خب، ولی حرف که باهشون میزنی احساس می کنی یه query دادی به یه دیتا بیس عظیم، که آخر جواب رو بهت میده، حالا ممکنه یه کمی طول بکشه.
بعد از اون طرف بعضی آدما برق تیزی که تو [...]
نیم شب نامه
Posted in اجتماعی, همینجوری on نوامبر 6, 2008 | بیان دیدگاه »
امروز به دو تا چیز فکر می کردم. بی ربط . . .
یکی اینکه پیشینه خانوادگی و زندگی بچگی اوباما, چقدر دوره از کسی که حتی کوچکترین شباهتی به رییس جمهور شدن در 40 سال آینده داشته باشه . . . مرامی احتمال رییس جمهور شدن خودمو رو کاغذ حساب می کنم بیشتر از [...]
انتخابات
Posted in اجتماعی on نوامبر 4, 2008 | 3 Comments »
انتخابات ریاست جمهوری اخیر ایران تاثیر زیادی روی تصمیم من برای “فرار مغز ها” گذشت .. خداییش پشیمون هم نیستم … این روزا که اینجا بحث انتخابات به شدت داغه، خیلیها معتقدند که عمرا اباما انتخاب نمیشه. هم به این دلیل که مردم به یک سیاهپوست رای نمیدان، هم اینکه اگر رای هم بیاره، تقلب [...]