حالا بماند که اول مهره و من هیچ حس خاصی ندارم و اینا، اما خدا وکیلی امسال دوباره شدم مثل بچه مدرسهای ها. اونم از نوع دبستانی!
صبح به صبح مامانم تغذیه میده بهم و میرسوندم سر کار، عصر هم میاد دنبالم … منم میرسم خونه تا شب میشینم سر جام مشق مینویسم!!
میبینی دنیا رو؟
Archive for سپتامبر, 2008
Posted in شخصی on سپتامبر 23, 2008 | بیان دیدگاه »
همشاگردی سلام
Posted in شخصی on سپتامبر 22, 2008 | بیان دیدگاه »
همیشه فکر میکردم که هر جا باشم، هر کارهای باشم، بازم نسبت به اول مهر یه حس خاصی دارم … الان نشسته بودم برای خودم بازی میکردم، که دیدم زکی اول مهره و من نه یادمه ، نه حسی دارم، نه خبریه!
کلا زندگی اینش خیلی جالبه … همه چی تاریخ انقضا داره واسه خودش …
حالا [...]
حسش نیست … وقتش نیست … واگر نه حرفش هست …