موجوديتم برميگرده به 25 سال پيش سرزمين ايرانستان . بزرگ شدم و مدرسه رفتم.. کلاس پنجم رو كه تموم کردم بهم گفتن تيزهوش! از اونجا به بعدشم صرفا دنبال يه سري آدم راه افتادم.
رفتم “دانشکده مهندسي”… ليسانس گرفتم… چون ايران براي جوونا “آينده” نداشت پاشدم اومدم امريکا… فوق ليسانس گرفتم… بعد کم کم ديدم که انگار وقتشه از اين يه سري آدم با تمام علاقه اي که بهشون دارم يه کمي جدا بشم. حالا نه اينکه فکر کني خيلي کار هيجان انگيزي کردما… نه ..در كتاب رو بستم اومدم مشغول کار شدم.
خلاصه الان شدم يه مهندس برق با يکي دو سال سابقه کار. جديدا هم مثل اينکه به اين نتيجه رسيدم که بايد يه تحولاتي تو زندگي بدم و اينکه: “اينجوري به هيچ جا نميرسي کرگدن” اينه كه گاهي خودمم سورپرايز مي شم از تصميم هايي که اخيرا مي گيرم …
از بين چيزيي که تو اين 25 سال به دست آوردم هم فقط به يکيش افتخار ميکنم. اونم جمع دوستان!
يه دوستي مي گفت كه فقط در مواقع ناراحتي و درده كه آدم ميتونه چيزي رو خلق کنه (يه اثر هنري مثلا). تو يکي از همون موقع ها اينجا رو درست کردم که يه چيزايي خلق کنم ولي خوب به علت بعضي از اون تصميم ها دردش زودي پريد و اينجا موند روي هوا. تا اينکه امروز يه دوست ديگه اي سراغشو گرفت و ما هم گفتيم به چشم