ساعت رو با اولین زنگ خاموش کرد و از تخت پرید بیرون. اخبار صبح گاهی رادیو رو روشن کرد و با جدیت مشغول دوش گرفتن شد. “… در اثر تصادف یک دستگاه تریلی در جادهٔ کوهستانی دو تن جان باختند … ” فکر کرد خوبه هواپیماها به این زیادی تصادف نمیکنن، وگرنه … اه! با دیدن قطرهٔ قرمز خون روی تیغ، زیر دماغش یهو به خودش اومد.
با دقت و خیلی رسمی لباس پوشید، ادکلن زد، موهاشو شونه کرد، کراواتش رو توی آینه مراتب کرد و زد بیرون. شماره انداز توی ماشین رو ورق زد …. ششصد و هفتاد و سه. پیش خودش فکر کرد که چرا این کارو میکنه؟ مثل هر روز به خودش جواب داد که حتما یه روز میفهمه که چرا.
مسیر فرودگاه رو حفظ شده بود .. ششصد و هفتاد و سه روز اخیرش رو اینجوری شروع کرده بود. اون روز هم در عوالم خودش تا فرودگاه رانندگی کرد، یه دست گل رز قرمز خرید و منتظر موند. هیچ وقت نمیدونست چه پروازهایی و از کجا میان. چه فرقی میکرد؟ دنبال پرواز نبود .. منتظر پرنده بود.
بعد از یک ساعتی که دسته گل به دست، مردم رو زیر نظر گرفت، جای همیشگیش نشست و شروع کرد گل رز هارو پر پر کردن. تمیز کار فرودگاه کارشو بلد بود. صبر میکرد تا همهٔ گلها رو پر پر کنه و بلند شه دستاشو بذاره تو جیبش، سرشو بندازه پایین و بره … بعد آروم آروم با نگاه متعجب تا پشت در شیشهای دنبالش میکرد و گلبرگ های قرمز رو جارو میکرد و زیر لب می گفت “… آدم حسابی، تو بیکاری! .. این گلهای بی زبون چه گناهی کردن؟ آی آی آی آی .. عجب آدمای عجیبی پیدا میشن..”
رز هارو یکی یکی پر پر کرد و به آخری که رسید به نظرش اومد همهٔ آدما دارن هجوم میبرن به سمت تلویزیون گوشه ترمینال. حتئ جارو کشه هم دیگه نگاهش نمیکرد. چونهاش رو تکیه داده بود به جاروش و با دهان باز اخبار رو نگاه میکرد.
* * * * * * * * * * * * *
مونده بود کجا بره .. کسی نبود که منتظرش باشه .. جایی براش نمونده بود. اما میدونست که باید بره. چمدون کوچیکش رو پر از آت و اشغال کرد و راه افتاد. یه جایی یه نفر باید منتظرش باشه … کجا؟ نمیدونست.
خیابون رو صدها بار بالا پین کرده بود، ولی اون شب اونجا غریبه بود. باد سرد از زیر دامنش تو تمام وجودش میلولید و سگ لرز میزد. وسط تاریکی نور یه ماشین بهش نزدیک شد و لحظهٔ بعد خودشو روی صندلی گرم تاکسی فرودگاه دید. “کدوم ترمینال؟” خودشم نفهمید چی گفت، ولی راننده تاکسی رادیو رو روشن کرد و راه افتاد. “… در اثر تصادف یک دستگاه تریلی در جادهٔ کوهستانی دو تن جان باختند …” داشت به این فکر میکرد که دلش میخواست جای اون دو نفر باشه یا نه، که دید جلوی ترمینال فرودگاه وایساده و باد سرد داره صورتشو میبره.
- اولین بلیط لطفا
- برای کجا؟
- کجاش مهم نیست .. زود باشه فقط … اینجا سرده
چمدون رو گذاشت بالای صندلی و کمربند رو بست و پتو رو پیچید دور خودش. هنوز نمی دونست دقیقا کجا میره، ولی گرم شده بود. خدارو چه دیدی … شایدم یه آدم تر و تمیز، عطرو ادکلن زده، با کراوات صاف و صوف، موهای مراتب، با دسته گل رز منتظرش بود.
” از مسافران عزیز خواهشمندیم به علت تغییر در هوای کابین از ماسکهای اکسیژن استفاده نموده و جلیقههای نجات را که در زیر صندلی قرار دارد طبقه دستور العمل مهماندار ….”
دیگه چیزی نشنید، ولی میدونست یه نفر با یه لبخند اون طرف منتظرشه … حتا شاید با یه دسته گل رز قرمز …
[...] سرمه ای! .. ولی عوضش الان تو هوا پیما نشستم و دارم اون گل واژههایی که آقاهه بهشون میگفت “فکر” رو می [...]